
آخرين ستاره بودي تو شب دلواپسي ها
خواستنت پناه من بود تو غروب بي كسي ها
لحظه هي لحظه پي از تو شب و گريه در كمينه
تو ديگه بر نمي گردي آخره قصه همينه
تو را می خواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم تویی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس مرغی اسیرم ز پشت میله های سرد تیره نگاه حسرتم حیران به رویت در این فکرم که دستی پیش اید و من ناگه گشایم پر به سویت در این فکرم که در یک لحظه غفلت از این زندان خاموش پر بگیرم به چشم مرد زندانبان بخندم کنارت زندگی از سر بگیرم در این فکرم من و دانم که هرگز مرا یارای رفتن زین قفس نیست اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نیست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر