جمعه ۲۹ اوت ۲۰۰۸


رمز عاشق بودن انسانها 3 چيز بيش نيست: ساده بودن، ساده ديدن، ساده پذيرفتن، پس ساده ميگويم، ساده بين و ساده بپذير که دوستت دارم

شنبه ۹ اوت ۲۰۰۸





  • Ich danke allen, die meine Träume belächelt haben; Sie haben meine Phantasie beflügelt.


  • Ich danke allen, die mich in ihr Schema pressenwollten; Sie haben mich den Wert der Freiheit gelehrt.


  • Ich danke allen, die mich belogen haben;Sie haben mir die Kraft der Wahrheit gezeigt.


  • Ich danke allen, die nicht an mich geglaubt haben;Sie haben mir zugemutet, Berge zu versetzen.


  • Ich danke allen, die mich abgeschrieben haben;Sie haben meinen Mut geweckt.


  • Ich danke allen, die mich verlassen haben;Sie haben mir Raum gegeben für Neues.


  • Ich danke allen, die mich verraten und missbrauchthaben;Sie haben mich wachsam werden lassen.


  • Ich danke allen, die mich verletzt haben;Sie haben mich gelehrt, im Schmerz zu wachsen.


  • Ich danke allen, die meinen Frieden gestört haben;Sie haben mich stark gemacht, dafür einzutreten.Vor allem aber danke ich all jenen,die mich lieben, so wie ich bin;Sie geben mir die Kraft zum Leben!Danke.

age bashi ya nabashi baraye man tekyegahi...baraye man ke gharibam..to rafighi.. jon panahi..yaware hamishe momen..to boro safar salamat...ghame man makhor ke dorit..baraye man shode adat....

پنجشنبه ۷ اوت ۲۰۰۸

دوست دارم اشكان...

چهارشنبه ۶ اوت ۲۰۰۸


Du bist kein Traum - denn welcher Traum kann Herzen klaun?


آخرين ستاره بودي تو شب دلواپسي ها
خواستنت پناه من بود تو غروب بي كسي ها
لحظه هي لحظه پي از تو شب و گريه در كمينه
تو ديگه بر نمي گردي آخره قصه همينه

سه‌شنبه ۵ اوت ۲۰۰۸







اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد ؛ ...خبرم كن ... بهت قول نميدم كه ميخندونمت .ولي مي تونم باهات گريه كنم ...اگه يه روز خواستي در بري ...حتماً خبرم كن ،قول نميدم كه ازت بخوام وايسي .اما مي تونم باهات بيام ...اما اگه يه روز سراغم رو گرفتي ...و خبري نشد ...سريع به ديدنم بيا ...احتمالاً بهت احتياج دارم


  • دردناک است صبر کردن
    دردناک است فراموش کردن
    ولی دردناک تر از این ها این است :
    که ندانی باید صبر کنی یا فراموش

Everytime I Close My Eyes.. All I See is U..!!




خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....

به فکرتم....

به یادتم

زنده به انتظارتم ....


به نام آفريننده ي تو....
تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...
دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !
درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .
دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .
در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .
همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .
تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .
به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .
به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .
به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .
به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.
به او که باورش کردم و دل به او باختم
به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .
به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد
به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .
لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

دوشنبه ۴ اوت ۲۰۰۸






























وقتي چشمام تو آسمونا دنبالت ميگشت... وقتي که نگاهت رو نمي شد حتي تو غروب خورشيد پيدا کرد...وقتي در به درت بودم تا يه روزي بهت برسم و بگم که چقدر دوست دارم ...هيچوقت فکر نمي کردم که قراره اينقدر راحت از دست بدمت.